
يكي از دوستان گير داده بود كه دوستان منرو بشناسه. ميگفت: «يكي از بزرگان گفته بگو با چه كساني دوستي، تا بهت بگم چه شخصيتي داري». چند باري منرو با افراد مختلفي ديده بود كه باورش نميشد. براش سؤال شده بود: «تو كه اين همه آدم باحال و حسابي اطرافت هستند، پس چرا خودت اينجوري هستي؟» راست ميگفت. بين دوستانم، آدم باحال و پرانرژي و حسابي كم نيست... ولي خودم چرا اينقدر كمحال و بيسواد و تنبل شدم؟ ... خدا اينجوريم كرده احتمالا!!!
بنا به درخواست اون دوست گرامي و احتمالا استقبال چند تا دوست ديگه! ميخوام دوستام رو معرفي كنم. دوست خوب هم مبادله مي كنيم!!! البته شأن بعضيهاشون اجلّ اينه كه من دوستشون باشم. ولي... حالا...
سيد حبيب نظاري
سيد حبيب نظاري از همون بعضيهاست كه شأنش اجلّ اين حرفاست كه با من دوست باشه. شاعره. يه جورايي استادمه، ولي از بس مهربون و خاكيه كه من جرأت ميكنم بهش بگم دوست. چند سالي دورادور ميشناختمش. تا اينكه يه روز با پاي خودش! اومد پیشم تا یه نشریه براش صفحهآرايي كنم... از اينجا آشنايي بيشترمون شروع شد...
اين روزها ديگه كمتر ميبينمش، مگه اينكه تو خيابون همديگه رو ببينيم؛ يا اينكه براي كامپيوترش مشكلي پيش بياد و بهم زنگ بزنه... من هم دعا می کنم حداقل هفته ای یه بار سوال کامپیوتری داشته باشه...!!!
دوبيتيهاي زير رو از كتاب «بگو تا صبح چند آدينه مانده است» كه سروده ي سيد حبيب هست انتخاب كردم:

دعا كن هر گلي پرپر نميرد
كسي با چشمهاي تر نميرد
دوباره جمعهاي رد شد، دعا كن
دلم تا جمعه ي ديگر نميرد
---------------------------------
هواي ماتم است و شانه ي تو
تلنبار غم است و شانه ي تو
براي گريهها، سنگ صبوري
هميشه آدم است و شانه ي تو
---------------------------------
اگر چه مثل مردم، دردمندي
نميرويد بهاري تا نخندي
نگاهت، آخرين فانوس درياست
مبادا چشمهايت را ببندي!
---------------------------------
من و يك رنج پاياپاي، اي عشق!
من و يك ني، من و يك ناي، اي عشق!
بگو خورشيد ما پلكي بخندد
الهي، سيدي، مولاي، اي عشق!
اولین مطلب بلندم قرار بود تو نشریه خانه چاپ شود که خانه تعطیل شد. اولین مصاحبه ای که به عنوان روزنامه نگار جوان! انجام دادم قرار بود در هفته نامه ایمان چاپ شود، که اون هم قبل از چاپ مطلبم تعطیل شد. یه گفت و گو با آقای سلحشور انجام داده بودم که قرار شد در مجله دبیرستانی ها چاپ شود که اون مجله هم انتشارش ادامه پیدا نکرد...
حالا هم تو نت... همین که لینک سقاخونه (www.saghakhaneyeto.blogfa.com) رو گذاشتم تو لینکدونی، ظاهرا صاحبخونه اش جمع کرده و رفته... دلم خوش بود یه وبلاگ توپ کشف کردم...
مطلب زیر رو از از این وبلاگ یادداشت کرده بودم...
(پاورقی: چند ساعت بعد از نوشتن این مطلب، دیدم یه نفر دیگه رفته و تو وبلاگ سقاخونه ساکن شده و چراغ خونه رو برای صاحب اصلیش روشن نگه داشته!!!)
شمع بیست و دوم
دایی دفترم را ورق می زند: «اینها مربوط به کدام درس است؟»
میگویم: «مربوط به هیچ درسی نیست.»
می گوید: «پس برای چی سه صفحه ی پر نوشتی؟»
جواب دایی را نمی دهم.
دایی نمی داند که خانم معلم ما گفته شما که بیایي، آفتاب از مغرب می زند.
دایی بلند بلند میگوید: «مامانش! بیا ببین دخترت چی نوشته. سه صفحه ی پر نوشته: خدایا! فردا آفتاب از مغرب بزند».
شمع بیست و دوم نذر صبحی که آفتابش می زند از مغرب!
شمع بیست و سوم
آقا سید مهدی!
مادر از مشهدی اسماعیل دعا گرفته و بسته به بازویم. ایناهاش. به مشهدی اسماعیل گفت که این بچه خیالاتی شده٬ یعنی من.
آقا سید مهدی!
اینکه من هی با شما حرف می زنم، اینکه من نقاشی شما را می کشم، این که سه صفحة پر مینویسم: «خدایا! فردا آفتاب از مغرب بزند» یعنی خیالاتی؟
آقا سید مهدی!
من می دانم که شما خیال نیستی. از ته ته دلم می دانم که صدای مرا می شنوی. نقاشیهای مرا می بینی.
روی سنگ قبر کشیشی در کلیسای منچستر نوشته است: در دوران نوجوانی برای خود تصورات و خیالهایی داشتم... به خیال خودم میخواستم دنیا را تغییر دهم!
اما دنیا با تفکرات من هیچ تغییری را در خود به وجود نیاورد، وقتی که به دوران جوانی رسیدم توقع را کم کردم و به عوض کردن کشورم قناعت کردم؛ اما کشورم هم تغییر نکرد. به دوران میانسالی رسیدم. گفتم تمام توانایی خود را بکار بردم حداقل خانواده ام را تغییر دهم. نه؛ انگار خانواده ام هم نمی خواست تغییر کند...
اکنون که در آستانه مرگ هستم و میخواهم زندگی نو را آغاز کنم فهمیدم که اگر و اگر میتوانستم خود را تغییر دهم چه بسا خانواده ام و به پشتوانه خانواده کشورم و دنیا را تغییر دهم.
اگر خود را تغییر میدادم...
سلام!
بالاخره دوباره اومدم. ولی این دفعه جدی!
تو این پنج ـ شش سالی که کارم با نت گره خورده این چندمین باری هست که وبلاگ راه می اندازم. ولی این دفعه با دفعه های پیش یه فرق اساسی داره. اینکه اینبار میخوام وقت بذارم برای وبلاگ...
حالا چرا دفعه های پیش، تعطیلش کردم؟ مهمترین علتش این بود که با این جمله همخوانی نداشت: هرگز جز برای رضا خدا، کاری نکنید! بعد از نوشتن هر مطلب حس می کردم فقط حدیث نفس نوشتم و برای خدا نیست...
ولی اینبار فرق داره! نه اینکه اینبار دارم فقط برای رضای خدا کار می کنم؛ نه! نه اینکه اینبار دیگه حدیث نفس نمی نویسم، چرا می نویسم! ولی فرق داره... خودتون می بینید حالا...!
یه نکته: مطالب این وبلاگ الزاماً نوشته های خودم نیست. بعضی از مطالب گردآوری شده که منبع هر مطلب رو هم ذکر می کنم.
در آخر اینکه: چشم به راه مطالب، نکته ها، نظرات و انتقادات و... شما هستم...
یا علی ـ عزت زیاد