تبليغاتX
جور ديگر بايد ديد...
نه / به چشمهایت خیره نخواهم شد/ ماهیان / گردابها را می شناسند

سلام...

 

باز هم بدقولي كردم... قرار بود زود به زود بيام. ولي... سختيش همون صد سال اوله! ايشاءالله درست ميشه... ديشب داشتم عكسهامو مرور ميكردم، رسيدم به عكس زير...

 

 

 

يادش بخير. چقدر عذاب كشيدم تا مصاحبه با "محمدحسين جعفريان" جور شد. حداقل صد بار باهاش تماس داشتم. خانم و خواهرش از دستم ذله شده بودند. سردبير هم از دستم عصباني بود كه اين بابا كيه كه گير دادي بهش!! شما هم نمي‌شناسيد محمد حسين رو؟ اگه "داستان سيستان" رو خونده باشيد حتما يادتون مياد. يه كم فكر كنيد...

 

بالاخره مصاحبه جور شد. اون هم چه جور شدني. لطف كرد كه ما رو به خونه‌اش راه داد. يك هفته‌اي مي‌شد كه از افغانستان برگشته بود. حال جسمي‌اش به خاطر اون تصادف معروف خيلي بد بود. تو اين يك هفته هيچ كس به ملاقاتش نيومده بود. پس كو رضا اميرخاني؟ پس كو داوود اميريان؟ اينا كه ادعاي رفاقتشون... . يادم باشه مفصلاً خاطرات اين مصاحبه رو بنويسم... حالا بگو مصاحبه چي شد؟ باورتون نمي‌شه اگه بگم. ويس ركوردر (ضبط‌كننده صدا) خراب شد و مصاحبه از بين رفت. به همين راحتي...! خير است ان‌شاءالله... دعا كنيد حال جعفريان عزيز زودتر خوب بشه...

 

از مثنوي مضراب شب

 

سروده‌ي محمدحسين جعفريان

 

ديشب از چشمم بسيجي مي‌چكيد

 

از تمام شب "دوعيجي" مي‌چكيد

 

باز باران شهيدان بود و من

 

باز شب‌هاي "مريوان" بود و من

 

دست‌هايم باز تا آهنج رفت

 

تا غروب "كربلاي پنج" رفت

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آبان1386ساعت   توسط سيد مهدی  | 

حالم خوب نیست، چند وقته .دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار، دلم میخواد چرت و پرت بگم. دلم می خواد هر چیزی که الآن به ذهنم میرسه بنویسم، بدون فکر:

ـ باران وزید سمت درختان، دلم گرفت

ـ بخوان، بخوان، بخوان. بنویس، بنویس، بنویس. پاره کن...

ـ هر کس می خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند

ـ قسمت نمیشه انگار روی تو را ببینم...

ـ پرچم سرخ حرمت قبله نماست...

ـ درس دینی را اگر کامل کنم، نمره ی درس حسابم هست بیست

ـ کشتار شیعیان، قربه الی الله!!

ـ حتی خیال نای اسماعیل خود را / همسایه با تصویری از خنجر نکردیم

ـ ده زن شیعه رو سر بریدند... نقطه سر خط!!

ـ فقط شترها کتاب نمی خوانند...

ـ در کلبه ی ما رونق اگر هست صفا هست!!

ـ ما همه بی غیرتیم، آینه در...

ـ او خواهد آمد

ـ هیچ کی مثل من تو رو دوست نداره

ـ دستی ز کرم به شانه ی ما نزدی

ـ بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که...

ـ ده سال آبان و آذر و اسفند و خون دل

ـ هر که دارد هوس کرب و بلا... بسم الله...

ـ شهدا اینقدرها هم نازنین نبودند!

ـ قربون چشات برم، از راه دوری اومدم

ـ اینجا هیئت بچه بامعرفتهاست

ـ قله ی دنیا کجاست؟

ـ خواهد آمد او...

ـ ای عرش چه مینازی بر انجم و افلاکت

ـ با رنگ و بوی یک گل خوشبو

ـ تو چرا گورتو گم نمی کنی بری؟ چقدر میخوای هر شب بیای و بری؟ ده سال بس نیست؟ ده سال! ده سال هر شب میای ... که چی؟ اگه خبری بود که تا حالا فهمیده بودی... هر شب میای اعصابتو داغون میکنی که چی؟ کفشتو له میکنن، عرق میکنی، شام هم که نمیدن، اگر هم شامی در کار باشه یا سوخته است یا خام، یا شوره یا بی نمک...

مگه تو فکر نداری؟ مگه شعور نداری؟ اگه این ده سال (روزی یک ساعت) رفته بودی کلاس زبان الآن خدای زبان بودی. اگه رفته بودی بدنسازی الآن هرکول شده بودی، اگه چسبیده بودی به داستان، الآن یه نویسنده ی بنام شده بودی. اگه... اگه... ها... چته؟ دروغ می گم... اگه دروغ میگم، بگو دروغ میگی...

ـ انگار همه ی عالم و آدم جمع شدن که منو از راه بدر کنن، میخوان کاری کنن که بچسبم به شب و روز... میخوان یه کار کنن که فراموشت کنم... میخوان یه کار کنن زده بشم... ولی کور خوندند آقا... هر شب میام آقا... حتی اگه ندونم برا چی... دوستت دارم آقا... میدونم. میدونم این دوست داشتنم به هیچ معرفتی بند نیست... ولی دوستت دارم... چیکار کنم، دست خودم نیست... اسمت که میاد صدای قلبمو واضح میشنوم... خودت کمکم کن... دستمو بگیر. ببخشید: دستمو رها نکن... ممنونم آقا...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آبان1386ساعت   توسط سيد مهدی  |